بهار من
چهارشنبه 31 تیر 1394 :: نویسنده : نادی __

به همه چیز فکر میکنم ..از نگاه همه چیز دنیا رو نگاه میکنم...

و همین نوع نگاه باغث شده که این " ووروجک " بگه خاله بازم رویا...

خنده ام میگیره ...از خودم بیرون میام و چند قدم آن طرف تر می ایستم با دقت به اطرافم نگاه میکنم

بعد خودم را براندازمیکنم میبینم همه چیز چقدر بی روح شده...

دوباره به دل خودباز می گردم و سفت خود را میپیچم...


......................................................................


دیروز برای  عیادت یکی از آشناها اومده بودند یه سر هم به دیدن ما اومده بود..

.

.

در یه فرصت کوتاهی که میانمان پیش آمد..گفت چرا دیگر به دیدن ما نمی آیی؟

گفتم : راحت نیستم و اومدن خونه شما منو معذب میکند...


نمیدونم چرا بعضی مراقب رفتارها و روابط شون نیستن و گاهی خیلی ساده و خودخواهانه

یه رابطه زیبا را نابود میکنند...

شاید بعدا در اینباره بیشتر بنویسم...


.................................................................


بازم ذهنم به سوی تو پر کشید...

یه عمر خاطره در کمتر از چند ثانیه مثل فیلم از مقابل دیدگانم گذشت...

هیچوقت نمیتوانم به صداقت تو شک کنم و همین امر ترا در یادم ماندگار کرده..

اما آنچه  الان واسم مهمه این است که بفهمم  حضور هر کسی در زندگی ما باید باعث پیداشدن خودمون شود .

و تو باعث شدی خیلی چیزها را در خود پیدا کنم  چیزهایی که گم کرده بودم ...

و بخش هایی که از وجودشون بی اطلاع بودم...                    


  و این کلیت بودنت را هر بار معنایی  می دهد هر بار رمزی می گشاید..





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 4 تیر 1394 :: نویسنده : نادی __
 

                                                      

اول صبحی با صدای ویبره ی تلفنم بیدار شدم دستم را درازکردم و گوشی را برداشتم

شادی عزیزم پیام داده : سلام بیداری؟؟؟

حروف کلماتش رو دوتایی می دیدم ..

دوباره سرم را روی بالش گذاشتم که خوابم را ادامه بدهم..

..،...

نشد که بخوابم تووی ذهنم با شادی حرف میزدم و میگفتم صبر کن بلندشم کارامو کنم

بهت زنگ میزنم...انگاری که صدای ذهنم را شنیده باشد اینبار زنگ زد و با آن صدای گرم

و شادش تولدم را تبریک گفت..


یه تابستان دوست داشتنی دیگر..

امروز 42 سالگی را پر کردم .. راه درازیست پر از خستگیها..بغضها..شادیها..اما دوست داشتنی

بودو بوده..

یادگرفتم زندگی را همه جوره دوست بدارم خسته گی هایش فرصتی می شددر حاشیه بنشینم

و دقایقی نفس تازه کنم و اجازه بدهم زندگی آرام بیاد و از کنار من بگذرد و دلبرانه هایش را به

تماشا بنشینم ..

از بغض هایش مهربانی و دلسوز بودن را آموختم تا مبادا نامردی ها دلم را سنگواره ای سازد..

شادی هایش..لحظه های مشترکی که با تو خدایم..خانواده ام..دوستم ..عشقم ..نقش زیبای

بوم زندگی من میشد

دوست که میگویم با تو هستم ..خانومی ،آقای زنده ،مژگان عزیز،باران که ترنم شادی ست

آقا بهمن دوست بزرگ و بسیار محترمم،مائده ی عزیز و...

و مهربانو همزادم که مهم ترین روز زندگیم را برای من گرامی تر کرد.

اگر خواهر دو قولویی داشتم که هر ساله تولدم را تبریک میگفت بازبه شیرینی این تقارن نمیشد.

این دوسالی که باتو آشنا شدم روز تولدم ویژه گی خاصی برای من پیدا کرده...


آرزو میکنم

بهاران مال تو

شاخه های یاس خندان

مال تو

ساده بودن های باران

مال تو

آن خداوندی که دنیا را

آفرید

تا ابد همراه و پشتیبان

تو


گل های نرگس تقدیم به تو

بقول تو تولدمون مبارک






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : نادی __
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات