بهار من
شنبه 25 مهر 1394 :: نویسنده : نادی __

  بجای سکه...

                                نگاه عاشقم را صدقه میکنم

                                        اما..

                         

                                   چرا بلای بی تو بودن ..تمام نمی شود.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 13 مهر 1394 :: نویسنده : نادی __


پائیز غم می شود وقتی از کنار تو

به ناچار به صفحه ی بعد

باید بروم

پائیز بی رحم می شود وقتی

دیگر نمی شود تو را لابلای حاشبه های کنار صفحه هم داشت ...

پائیز به قتل می رسد وقتی وقتی سر صفحه بعدی نام تو نباشد و زیر خط ها صدای خش خش

اسم ها ی بی تو چهار نعل می روند. ...

  
                                                                                          "حامد"




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 7 مهر 1394 :: نویسنده : نادی __
پاییز که می شود
 
انگار از همیشه عاشق ترم
 
وچشمانم همه جا
 
نقش دیدگان تورا جستجو می کند
 
پاییز که می شود
 
با باد تا افقی که چشمانت
 
درآن درخشیدن گرفت
 
پیش می روم
 
و مقابلت به رقص درمی آیم...
 
پاییز که می شود
 
بی قراری هایم را در باغچه کوچکی
 
می کارم و آرام آرام
 
قطره های باران را
 
که روزهاست در دامنم جمع کردم
 
به باغچه می نوشانم
 
میدانم تا آخر پاییز
 
تمام بی قراری هایم شکوفه خواهد داد...!
 
از پاییز بخوانید:




نوع مطلب : پاییز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 7 مهر 1394 :: نویسنده : نادی __

نه بهار با هیچ

اردیبهشتی

نه تابستان با هیچ

شهریوری

و نه زمستانی با هیچ

اسفندی

اندازه پائیز به مذاق

خیابانها خوش نیامد


پائیز مهری داشت

که بر دل هر

خیابان می نشست.




نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر 1394ساعت 09:37




نوع مطلب : پاییز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 7 مهر 1394 :: نویسنده : نادی __

چرا انجام کارهای کوچک آدمو راضی نمیکند...لذتی نداره و اگر هم داشته باشد کوچک و آنی

است و همین کوچک بودنش فاقد ارزشش میکند

نمیدونم کوچیکی کار است که آنرا در نظر ناچیز میکند یا لذت ناپایدار آن است که آن را کوچک

ساخته..

آدمی همیشه دلش می خواهد اگر کاری قراره انجام بده بزرگ باشد..

کارهای بزرگ ..قدم های بلند...

کارهای بزرگ و قدم های بلند جهش ایجاد میکند و این تغییر و جابجایی  ملموس و دیدنی است.

احساس رضایت بیشتری رو بدنبال دارد که در گام های کوچک نامحسوس است.


ولی  خوب که فکر میکنم میبینم تک بعدیه..

چون تا قدم های کوچک نباشد قدم های بزرگ هم برداشته نمی شود درواقع گام های بزرگ

مجموعه ای  از قدم های کوچک است.

از طرفی اون حس بد وتلخ نارضایتی از کارهای کوچک اگر نبود که شوری برای کارهای بزرگ

ایجاد نمیشد پس همان حس ترا ترغیب می کند که بازم رو به جلو بروی..

رضایتمندی  موجب توقف میشود پس خوبه که به کارهای کوچک قانع نماند اما به نحو احسن انجام

دادنشون مهارت ها رو بالا میبرد و نردبانی میشوند برای کارها و مسولیت هایی بزرگتر..

ضمنا هر کاری هدفی رو دنبال میکند پس اون هدف و برنامه است که کوچکی و بزرگی یه کار را

معلوم میکند.


پس نتیجه میگیرم علاوه بر اینکه گام ها و کارهایم رو کوچک نشمارم هدفم رو هم بشناسم و اگر حس

نارضایتی در پی داشت اون حس نیروی محرکی باشد برای  رو به جلو رفتن باشد.


نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور 1394ساعت 11:51




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 7 مهر 1394 :: نویسنده : نادی __

هر روز زندگی ، حال خوبتری دارد..ینی می تواند داشته باشد 

اما وقتی هوا خیلی گرمه و ترا کلافه میکند...

اصلا یه کمی فراتر از روز مرگی ها...وقتی هر روز در گوشه گوشه جهان خبرای تلخ ودردآور

می شنویم بازم میشه اینطور فکر کرد؟؟

اگه من بگم  هر روز رنگ مخصوص به خود را دارد روزها رنگی می شود؟؟

برای خیلی ها رنگ غالب زندگی خاکستری و سیاه است  و رنگ های دیگر را نمی بینند..


خیلی وقتا شده مشتری  برای سفارش دوخت لباس پارچه ای به رنگ تیره آورده که لابلای بافت

پارچه یه راه ظریف رنگی  هم دیده می شود .همان یک راه رنگی جلوه زیبایی به لباس و پارچه اش

  داده... برای آدم ذوقی مثل من که عموما هم احساسم رو بروز میدهم وقتی نظرم رو درباره پارچه

میگم تازه اونوقته که مشتری متوجه نقش ظریف پارچه اش میشود و حس رضایت بیشتری از خرید

در چهره اش پدیدار میشه..

 زندگی برای من مفهومی از همه ی رنگ هاست  حتی  اگر زمینه آن سیاه و یا خاکستری باشد با بقیه

رنگ های جعبه ی نگاهم حتما در آن نقشی  می زنم .

چیدن غصه ها روی میز مانع آویز کردن  خنده ام به روی دیوار نمی شود...

اینا رو گفتم چون دوستی طی چند کامنت خصوصی  نگاه مرا ریشخند کرده ..


قطعا منم  پر از نقصم و نوشته هایم به معنای این نیست که آدم خیلی خوب و موفقی بوده ام

یا نفسم از جای گرمی بلند میشه و اصلا هیچ غم و غصه ای ندارم ... خلاصه زندگی همه جوره

برای من هم مهیا نبوده...

اتفاقا همه قشنگی های زندگیم رو مدیون نامهربانی های روزگار میدانم بهمین خاطر هیچ

گله ای ازش ندارم

من همیشه با خود می گویم که "زندگی ایده آل ،زندگی نیست که همه چیز تمام باشد بلکه

زندگی ای  است که با همه کاستی هایش اوقات خوبی در آن سر کرد"


من اینجا با صدای بلند فکر میکنم و اگه می نویسم تا دوباره خودم را ببینم و بخوانم و این به

من کمک میکند خودم را بیشتر بشناسم  نقد کنم درستی و نادرستی نکاهم برمن روشن تر

شود...و قصد نداشتم از خودم یه تصویر زیبا بدهم.

دوست عزیز نمیدونم از نوشته هایم چه تصویری از من ساختی...و نگاه من چرا برای تومسخره

و دور از دسترس به نظر آمده ...شاید هم حق با تو باشد..اما  ایرادی نداره که  گاهی از دریچه

دیگران به زندگی نگاه کرد قطعا همه ی ما گاهی یه چیزایی برای دیدن و شنیدن جا می گذاریم و

من وقتی شما رو می خوانم  بهم یادآور میشود که حواسم را بیشتر جمع کنم و  صورتک های دیگر

زندگی را هم  ببینم و بشناسم.

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                   

نوشته شده در پنج‌شنبه 26 شهریور 1394ساعت 10:24




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 7 مهر 1394 :: نویسنده : نادی __

همیشه آنجا ایستاده..

آنجا که ابستاده ای چه میبینی که من آنرا ندیده ام

می خواهم بیام و کنار تو بایستم..

میام تا ببینم

بعضی اوقات باید رد پا رو دنبال کرد...

بعضی اوقات هم باید رد پا ساخت...

یادت باشدهمه جا زمین  زیر پایت سفت و هموار نیست که محکم قدم برداشت.

یه جاهایی شل و روان است

یه جاهایی سخت و ناهموار...          

هوشیار باش که زیر پایت خالی نشود..




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 7 مهر 1394 :: نویسنده : نادی __


دسترسی آسان به نت از طریق گوشی باعث شده واسه پستای بلند تنبلی کنم دو روزه میخام

این  مطلب رو بنویسم اما فرصت نمیشه ..

خبرنامه هفتگی مهندس محمد رضا شعبانعلی عصرهر  شنبه  به ایمیلم میاد...

خبر فوت  "وین دایر"  اولین خبر این هفته نامه بود که به شدت متاثرم کرد...


دو سال پیش بعنوان دلداری جمله ای را به دوستی می گفتم که اون دوست ازم

پرسید این جمله  رو تووی  کتابای وین دایر خواندی؟؟

 من تا آن وقت این نویسنده رو نه میشناختم نه حتی یک خط از نوشته های اورا خوانده بودم ...

در هرحال همین شد که درباره او تووی نت سرچ کنم و با یه  عالمه مطلب و تألیفات او آشنا بشم..

او بیش از بیست جلد کتاب نوشته..بصورت پراکنده و خلاصه خیلی از نوشته های او را از صفحات

مجازی خواندم


                                                         


در هر حال ضایعه بزرگی است....روحش شاد


......................................................................................................................


این روزها خبر مهاجران جنگی و پناه جویان به کشورهای اروپایی  تیتر اول همه شبکه های خبری

شده...هر کسی با دیدن و شنیدن این اخبار متاثر میشود..

مرگ آن پسر سه ساله سوری که امواج دریا جسد بی جانش رو به ساحل آورده بود باعث شد که آلمان و

اتریش دروازه ی مرزهای خود را به روی پناهجویان باز کنند..اما همسایگان سوریه و مدعیان حقوق بشر

در خواب ناز به سر میبرند...جالبه که مسلمانند و خود را مبلغ و مروج دین هم میدانند...

پاپ  رهبر کاتولیک ها فتوای دستگیری و امداد می دهد اما آقایونی که هر کدام چهل سال کتاب دین

خوانده اند هنوز حرفی نزدند..؟

البته اگه یه سیاهپوست تووی خیابان های امریکا کشته بشه برای محکوم کردن آمریکا نطق گربه ی

همسایه مون هم باز میشد...


چقدر تاسف دارد برای جامعه مسلمانان..



نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور 1394ساعت 10:01




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 7 مهر 1394 :: نویسنده : نادی __

کاش می دانستی

وقتی از تو می نویسم

چگونه واژه هایم لای سطرها

ریشه می دوانند

و تا سال ها بعد،

در هوای تو نفس می کشند....






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 7 مهر 1394 :: نویسنده : نادی __

از دوستی می پرسم حالت چطوره؟

میگه بد نیستم..

میگم : این بد بودن ینی چی..؟ اگه بد نیستی پس حتما خوبی دیگه...؟

میگه بدنبال حال خوبم...



من نمیدونم این حال خوب کجاست که همه به دنبالشند اما پیداش هم نمیکنند...

به خدا همین دور براست...خیلی نمیخواد جای دوری برید...

همین که اول صبی یه دوست مجازی بهت صبح بخیر میگه...

همین که یکی واسه احوال پرسی زنگت میزنه..

همین که دوباره چشمت به طلوع مهر و آبی آسمان روشن میشه

.

.

بازم بشمارم ...بقیه را خودت بشمار..



زنگ زده میگه دختر کجایی..من زنگ نزنم ..تو نباید یه زنگی بزنی سراغی بگیری..

تا اومدم جوابش بدم اومد تو حرفم..

نمیدونی یه روز صداتو نشنوم انگار یه چیزی گم کردم...

نادر دو سال از من کوچکتره اما برعکس همه خواهر برادرا که پشت سر هم میان

ما از همان بچه گی رابطه ی خوبی داشتیم یه رفاقت قشنگ دوستداشتنی..


واسم خیلی جالب بود که بگه شنیدن صدایم تا این حد واسه او دلپذیر بوده..حال خوب ینی این..

.

.

وقتی گرفته باشم داداش کوچیکه دستش رو روی شانه ام میزاره و  میگه چته؟؟

نبینم گرفته باشی و تا منو نخندونه...دست از سرم برنمی داره..به این میگن یه حال خوب..


این رابطه ها دوسره...البته به این معنا نیست که فقط در ازای دریافتی ..ماهم فقط ببخشیم...نه

گاهی یه لبخند ...یه نگاه مهربان..یه خدا قوت به همکار گفتن..بهمین ساده گی  میتوان حس های

خوب را بخشید و خواهید دید چطور مثل یه بومرنگی باز به خودت برمیگرده...


پس حواستون باشه که چه حسی به زندگی میبخشید چون بازخورد داره..

من هنوز بلد نبستم وقتی حالم خوش نباشد بگم حالم خوش نیست. اصلا نمیتوانم حال بدم رو به

زبون بیارم.اگه بگم خوب نیستم باید منتظر سیل سوالات باشم...

سیل سوالات متداول  و آزار دهنده ای  که اصلا دلم نمیخاد جواب بدم...

خیلی وقتا حال بد رو احساس میکنیم اما بجای یافتن دلیلش بیشتر میخواهیم ناله و شکوه

کنیم که من از آن متنفرم...این به این معنا نبوده که حال دیگرون را نفهمم یا اینکه پای

درددل کسی ننشینم ..


قطعا همه ما روزهای بدی داریم و گاه لازم میشه درباره اش حرف بزنیم  اما شنونده ی

خوب و مناسب رو باید یافت و با هر حس کوچک بدی و هر ناخوشی..ادای آدمای مصیبت

دیده رو در نیاریم..نمونه اش را دارم که همیشه ی خدا ناراضی ست...



همه روزهایتان طلایی..








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 7 مهر 1394 :: نویسنده : نادی __

صبحگاه که می آید تو می آیی همنشین

تمام لحظه های من می گیرد رنگ طلوع

باز بر من تابیدی تا بگیرم من جانی تازه...


سلام طلوع من در لحظه های ناب...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 7 مهر 1394 :: نویسنده : نادی __

"دوست بودن"  خیلی سخته؟؟؟

  چقدر این عبارت غریبه مانده...

انگار بعضی هرگز به گوششان نرسیده و اصلن دوستی بلد نیستن  ..





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 7 مهر 1394 :: نویسنده : نادی __

میگویند

                  ((سلام ))

                             یکی از نام های خداوند است


                        پس ترا به نام خدا میخوانم...


                                   سلام

            میدانی...

                         شنیده ام خدا هم عاشق است!

                       پس از شدت عشق

                         زمین و آسمان و تمامی مخلوقات را آفرید

                         تا

                       تجلی عشق او باشد

                                        و

                                     میدانی که خداوند

                                    هر لحظه

                                         به آفریده هایش عشق می ورزد


             حتی اگر نشانه هایش را انکار کنند!

     میدانی عزیزترینم..

                               آدمها انگار

                           خودشان را در هیاهوی این دنیا

                           گم کرده اند

                     من اما...

                       می خواهم مثل خدا باشم

                         من

            آنچه در این عالم از خداوند روح و وجود گرفته است

              را دوست دارم


                از هر رنگ و هر اعتقادی

              اگر طالم و بیدادگر نباشد

              یارو غمخوارش خواهم بود

            حتی

              با اعتقادی که شاید نپذیردش

                     

                  ا ما من

                    از صمیم قلب

                            برای آرزوهایش

                                           دعا خواهم کرد

                     میدانی..

                         باور دارم.

                                   دل آسمانی تو هم همین قدر عاشق است

            

                              من

                       این کار را میکنم

                         چون

                             میخواهم مثل خدا باشم

                  

                 مثل تو ...

                   که تجلی عشق خدایی

                                                                      دوستت دارم



هر روز صبح  این پاورپوینت زیبا را با خود مرور میکنم

و به خود دوست داشتن و مهربانی را یاد آور می شوم

می خواهم وبلاگم جایی باشد برای یادگیری و تکرار هر آنچه خوبی است

باشد...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 7 مهر 1394 :: نویسنده : نادی __

  روزی که از عشق خود گفتی...

دریچه ی تازه ای به روی زندگی من باز کردی...






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 7 مهر 1394 :: نویسنده : نادی __

" نگین" خیلی واسم عزیز بود و اصلا نمی تونستم بپذیرم که یه عضو جدید بیاد و احساس من  رو

به او کم کنه...البته عزیزهمه ی ما بود...

از وقتی زهره باردار شد نگرانی منم شروع شد که اگه بزاد و نوزاد جدید واسم عزیزو شیرین

نباشد چکار کنم..خواهرم حتما از من ناراحت خواهد..

یه روزی دلو  به دریا زدم  و نگرانی هایم را باش در میان گذاشتم  و از اون جایی که خودش هم

عاشق خواهر زاده اش نگین بودپس جلو جلو آماده اش کردم که اگر بعدها این ورووجک جدید را

خیلی دوست نداشتم از من دلخور نشه..چیزی نگفت..

علیرضا به دنیا اومد و از اونجایی که خونه شون  فقط ده دقیقه راه  تا منزل ما بود پس دیدن

هر روزه ی این بچه با همه ی جزییات رشد تدریجی اون  لحظه به لحظه کام ما رو شیرین می کرد.

الان علیرضا دنیای من است و البته یک ذره هم از محبت و عشقی که به نگین دارم را کم نکرده

اوقات زیادی رو با این ورووجک ها گذراندم و از دنیای اونا کلی چیز یاد گرفتم در کل باهم دوستای

خوبی هستیم  هر دو باهوش و درک بالایی دارند و همین امر باعث شده حرف زدن با اونها آسان

و لذیذ باشد.

خیلی اوقات با اصرار اونها در کنارشون به تماشای کارتن های مورد علاقه شون  نشستم اولش با

اکراه پذیرفتم و بعد در طول برنامه واسم جذاب اومده ..

الان یه چند وقتی ست که یک روز درمیان باهم یه سینمایی انیمیشنی تماشامی کنیم  ...

کارتون هایی که صرفا فقط برای سرگرمی ساخته نشدند و کلی حرفای جالب و نکات آموختنی

درش نهفته شده...نمیدونم اگر این برنامه تووی دوره کودکی ما ساخته میشد چقدر تماشای

اونها میتونست در رشد ما موثر باشد بهر حال این توفیق اجباری باعث شد  در کنار این وروجک ها

دوباره همه ی کودکی خود را در حال دوره کردن هستم و چیزایی را که برای یادگیری جا گذاشته

بودم رو دارم جاشو پر میکنم.

یه چیزی که خیلی واسم جالبه و عشق میکنم نگاه سازندگان این برنامه هاست که چگونه از

نگاه یه کودک و موجودات دیگر ، زندگی و مفاهیم را به ما نشان می دهند و به همه چیز موجودیت

می بخشند


"هورتون صدایی می شنود" بر اساس کتاب تئودور سئوس گایزل، معروف به دکتر سئوس

ساخته شده است. وی یکی از برجسته ترین نویسندگان حوزه کودک و صاحب 46 اثر در این حوزه

می باشد که اغلب کاراکترهای کتاب هایش تخیلی و شعرگونه می باشد.




                                                                              

خلاصه داستان هورتون صدایی می شنود:

هورتون صدایی می شنود مربوط به داستان فیلی به نام هورتون می باشد که در جنگلی به نام

نول (Nool) زندگی می کند.در روزی که هورتون در حال آب تنی می باشد ذره ای شبیه گرده

گل از مقابل او گذشته و هورتون صدایی از آن می شنودبعد از مدتی وی متوجه شهری به نام

(Whovile) شده که موجودات میکروسکوپی زیادی بر آن زندگی می کنند.


هورتون با ارتباط برقرار کردن با شهردار این شهر میکروسکپی تصمیم می گیرد گرده روی شبدر

را به مکانی امن انتقال داده تا شهر از تغییرات مدام حفظ شود، اما مشکل از جایی آغاز می شود.

که هورتون با تعریف این موضوع برای دیگر اهالی جنگل متهم به تخیل گرایی شده چرا که دیگر

حیوانات توانایی شنیدن صدای افراد حاضر بر آن ذره را ندارند همین امر موجب می شود کانوگرو

که رئیس جنگل است تصمیم به نابود کردن آن گرده بگیرد.


یه دیالوگ زیبا:


«اگرچیزی را نبینی و صدایش را نشونی و حسش نکنی وجود ندارد>


قصه انیمیشن باعث شد به علیرضا یاد آور بشم که من خیلی هم رویایی و خیالپرداز

نیستم فقط سعی کردم دقت حواس پنج گانه ی خود را بالا ببرم و این کار حس

ششمم را تقویت کرده است.دلم میخاست او هم با این تمرین توانایی های خود را

ببیند و باورکند.


امیدوارم که تماشای این قبیل برنامه ها کمکش کند.







++: بقیه داستان رو اینجا بخوانید.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : نادی __
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic